علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

محل خواب جدا میشود

این پست مربورط به این زمان نیست من یه کم تنبل بودم تو گذاشتنش خیلی وقت بود که در مورد اینکه کی شما رو جدا بخوابونیم با بابایی فکر میکردیم یه بار گفتیم از یک سالگی بعد دوباره گفتیم نه بابا چه عجله ایه میزاریم دو سالت که شد بازم بعد از دوسالگی یه مطلب خوندمیه جایی که نوشته بود بچه های ایرانی چون وابستگی بیشتری از نظر عاطفی به پدر یا مادر دارن بهتر اینه که از سه سالگی محل خوابشون جدا بشه.خلاصه گفتیم پس میزاریم سه سالت بشه.البته من خودمم خیلی آمادگیشو نداشتم یه جورایی از نظر همون عاطفی هنوز با خودم کنار نیومده بودم. البته از همون بدو تولدت تو تخت کوچولوی خودت میخوابیدی تا زمانیکه دیگه میتونستی بلند بشی و قضیه خطرناک شد.این شد که چون هنوز تخت ...
5 آذر 1394

محرم94

امسالم مثل سالهای دیگه برای تاسوعا و عاشورا رفتیم آباده واسه نذر مامان جون.تو دهه اول محرم دو سه دفعه رفتیم خونه مادر جون فرشته و شما و سارینا و بابا رفتین هیأت.اولش میگفتی " نریم صدای هیأت بزرگه " ولی بعد دیگه دوست داشتی و به اون صدای بلند طبل هم عادت کردی.کلا توی خونه هم همش طبل به دست بودی و در حال نوحه خوندن به این صورت " مظموووول حسین شهید بلا حسین " ترجمه :مظلوم حسین شهید کربلا حسین. آباده هم که روز تاسوعا من و شما و بابا و باباجون رفتیم بیرون و هیأت ها رو دیدیم و آخرشم شما خسته بودی و داشتی کم کم میخوابیدی که تو راه برگشت یهو چشمت خورد به یه تاب و بیدار شدی نذر هم ناهار روز عاشورا بود البته صبح همون روز ...
26 آبان 1394

آخ جون آرایشگاه

گل پسرم دیگه به قول خودش بزرگ شده مرد شده آقا شده دیگه نه تنها از آرایشگاه رفتن بدت نمیاد بلکه خیلی هم دوست داری و هر از گاهی میگی " مامان کی بریم پیش آقای آرایشگاه " اینم عکسای این سری که بعد از اینکه از سفر برگشتیم رفتیم آرایشگاه و حسابی به موهات رسیدیم. از سشوار کشیدن خیلی خوشت نمیاد ولی تحمل کردی دیگه  آفرین     یه خنده زورکی هم تحویل مامان دوربین به دست دادی,در حین تماشای کارتون مورد علاقه باب اسفنجی   بعد از یه اصلاح حسابی یه بازی خوب میچسبه.       ...
28 مهر 1394

مروری بر تابستان

امسال (94)تابستون خوبی رو گذروندیم یک سال بزرگتر شده بودی و بیرون که میرفتیم به مراقبت کمتری نیاز داشتی و این خیلی خوب بود.به خاطره همین امسال بر نامه ریزی کردیم و چند باری با بابا بزرگ اینا_باباجون اینا_خاله سمیرا اینا جمعه از صبح میرفتیم بیرون و عصر برمیگشتیم از اون تفریحات مدل سیزده بدر.شما هم تا میتونستی بازی و خوش گذرونی پارک رفتنا و خرید سه تایی رفتنا بیشتر شده بود... و حوصلتم گاهی تو خونه سر میرفت و یه بازیهایی هم با هم میکردیم و از همه مهمتر تابستون امسال دیگه پوشک نداشتی لگوهای محبوب و ساختن یه کیک تولد با دستای کوچولوت.منم شمع آوردم و قضیه رو جدی تر کردم .خیلی دوست داشتی چقد خندیدیم و ده ها بار شمع روشن شد و تو خاموش...
21 مهر 1394

سفرنامه 94

بالاخره موعد سفر رسید.بابا از قبل برنامه ریزی کرده بود که با بابابزرگ و مادر جون یه سفر به چند تا از شهرهای دیدنی بریم.عمه زهرا اینا هم باهامون اومدن.بابا میگفت چون بابا بزرگ خودش اهل این نیست که تنهایی بخواد بره مسافرت,و چون سختش بود دیگه مسافتهای خیلی زیاد و رانندگی کنه,بابا گفت دوست داره که یه بار بابابزرگ اینارو ببره یه تفریح درست و حسابی کنن.که خدارو شکر خیلی هم خوب بود و خوش گذشت. تصمیممون این بود که از شیراز به سمت اصفهان حرکت کنیم و بعد همدان و اردبیل و سرعین,تبریز هم از برناممون حذف شد,وبعد به سمت شمال... جمعه صبح 6شهریور از شیراز حرکت کردیم من و بابا و شما و بابابزرگ توی ماشین خودمون (که تو به ماشینمون میگی 206 تپل مپلی) عمه...
5 مهر 1394

بای بای پوشک

بالاخره بعد از گذشت هشت ماه دوباره پروژه پوشک گیری رو شروع کردم. یعنی درست بعد از تعطیلات عید نوروز در تاریخ  1394/1/15خب قبلا آمادگیشو داشتی ,یعنی آشنایی با لگن ,ولی خب بازم من گفتم بزار از اول شروع کنیم گفتم برو عروسکاتو بیار بشینن روی لگنت به نوبت جیش کنن بعد نوبت علی میشه. میدونستم که تقریبا یک ساعتی یک بار ممکنه جیش کنی ولی باز واسه احتیاط روز اول و نیم ساعتی میبردمت دستشویی دو سه بار اول خوب بود ولی دیگه خسته شدی و تکراری شد واست ,همین شد که رفتم سراغ جایزه و سرگرمی.یه جایزه داشتیم به عنوان خاله ستاره,که میگفتم هروقت بری دستشویی جیش کنی و توی شلوارت جیش نکردی خاله ستاره واست جایزه میاره.جایزه ها خوردنی بود چون بیشتر علاقه داشتی...
7 مرداد 1394